| اوج بن عنق | |
|
چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
آخرين سخن!
آلبر کامو برای تحليل پوچ گرايی(يا به عبارت درستتر محال گرايی) ويژهی خودش از خود کشی سخن ميگه! اين پرسش جاودان فسفهی نهليسمِ انباشته از معنيه(و نه نهليسم تهيِ مد روز!) که آيا زندگی توی اين دنيا به زحمتش می ارزه يا نه!؟ از نظر کامو سرنوشت پرسندهی اين پرسش سرنوشت مشابه سيزيف خواهد بود. اين جا مردن و سنگ از دوش انداختن و در دنيای سياه ديگری زاده شدن و سنگ بر دوش گذاشتن و دوباره کوه رو به دشواری پيمودن. حالا که اينقدر حرفای مهم مهم زدم بذاريد بگم ناگزير از يه خود کشی وبلاگی هستم!و البته اين شعر معروف رو از ياد نبريم: کدام انسان فرو رفت در زمين که نرست؟ چرا به دانـهی غولت اين گـــمان باشـــد؟! يک قاعدهی غولی کهن ميگه: هر غولی که در گوشهای از دنيا می ميره٬ غول ديگری در گوشهای ديگر به جهان مياد... از همهی کسانی که اين وبلاگ رو می خواندند خيلی خيلی خيلی ممنونم. از جمله :کاوهی کرد٬ سروناز مارمول٬ راسوی بی آزار٬ خل و چل عزيزم٬ ياسمن ماهی فاش٬ علی فسيد٬ مژگان بيدار٬ فرخ بزرگ پا٬ شکوفهی مبارز مهربان٬ ايليا٬ لنا٬ کورش٬ آشيل٬ و همه و همه...! ***** لينک نشريهی نما در حاشيهی صفحه قرار داده شد تا همه به آن دسترسی داشته باشند. اين مجله به زودی در دانشگاههای تهران منتشر خواهد شد. دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم وندرین کار دل ریش به دریا فکنم! مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم! خورده ام تیر فلک باده بده تاسرمست عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم! جرعه ی جام بر این تخت زمرد ریزم غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم... ×××× 1)چقدر توی این ساعت ممنوع که همه ی همسایه ها خوابن دلم می خواد که غلغل پیانوی هورویتس رو بشنوم! د هوم... ببینید باید صادقانه بگم که به هر حال اگه بم رو فراموش کردم از همه عذر خواهی می کنم! نت های بم منظورمه. نت های بم پیانو با این که به لحاظ سونوریته و اجاد حجم و اصوات حجیم خیلی کاربردی هستن من همیشه اونارو فراموش می کنم... من فکر می کنم که نت های سوپرانو، زیر یا تریپل هم می تونن سونوریته ی عالی ای داشته باشن. و این مسئله تا حد زیادی به پیانست و زور بازوش بستگی داره!! 2)به یاد میارم که ویلا لوبوس(آهنگساز بزرگ برزیلی) وقتی که "باخیاناس برازیلیاراس" ها رو می ساخت و ساعت ها به ترتیب نت ها فکر می کرد، آدم های بیچاره ی همیشگی آمریکای لاتین زیر تیغ استعمار جان می کندن و کم کم می مردن. اون موقع هنوز توی بلیوی برای اینکه زنا و بچه ها از تشنگی نمیرن، مرد ها ناچار بودن با چماق جلوی تفنگ بایستن... اون ورا هنرمندای خوبی مث "ویکتور خارا" هم پیدا می شدن که یه مدت شعارهای ارزشمند و انقلابی ای می دادن. ولی بعد از مدتی یا اونا رو می کشتن و یا مثلا مثل ویکتور دست و پاشونو می بریدن و ولشون می کردن... من اطمینان دارم که همون روز که ویکتور خارا رو توی میتینگ بزرگ یه ورزشگاه دستگیر کردند،ویلا لوبوس و یا کسانی مثل اون داشتن باخیاناس یا چیزی شبیه اون می ساختن!... 3)این چیزایی که من می گم حرفای سیاسی نیستن!! من دارم درباره ی موزیسین های مورد علاقه م حرف می زنم! و حالم از این عبارت حرف سیاسی و چیزایی از این قبیل به هم می خوره! 4)باز هم فکر می کنم...به زمان های قبل تر...به شوپن. به شوپن که من در روزگار دریا لرزه ی وحشتناک آسیا از فکر اتودها و پرلودهاش بیرون نمیام!به یاد میارم که شوپن وقتی اتود 3 خودش رو که یکی از شاگرداش داشت می نواخت ، شنید، وقتی یکی از زیبا ترین ملودی هایی رو که ساخته بود شنید، کف اتاق زانو زد و فریاد زد:آه... آه ای وطن بیچاره ی من! 5)بعدا تاریخ موسیقی نویسا کلی از این حرف شوپن خوشحال شدن و اونو توی کتابا نوشتند! اونا ادعا کردن که شوپن با استفاده از این ملودی خیلی عاشقانه می خواسته مقاصد سیاسیش رو به شدت بیان کنه!! اونا نمی تونستن یه لحظه چشماشونو ببندن و عشق بی نظیر و شکوهمند و اندوهناک شوپن رو درک کنن! اونا نمی تونستن پیکر نیمه برهنه و رقصان زنی رو در ورشوی بیچاره ی قرن19 تجسم کنند! 6)کنوت هامسون وقتی که آلمان ها نروژ رو گرفتن طرف آلمان های فاشیست رو گرفت! قاسم صنعوی از این موضوع به عنوان "اشتباه بزرگ زندگی هامسون که تمام محبوبیت مردمی او را از بین برد" یاد کرده. به نظر من صنعوی وقتی این حرف رو می زده به خیلی از خاصیت های اندیشه ی هامسون اصلا فکر نکرده بوده! 7)کاشکی معجزه ای رخ می داد! کاش خدای دریا قهقه ای سر می داد و خدای بادها رقصی آغاز می کرد و برای همه ی آدم های زلزله زده موسیقی های شوپن رو هدیه می آورد... کاش معجزه ای رخ می داد نه مثل اینهایی که همیشه توی موقعیت های معمولی رخ می ده! مثل اونایی که توی افسانه ها دیده میشن. معجزه ای که لوبوس رو زنده می کرد تا یه موسیقی شگرف بسازه. کاش قلبای ما به جای اینکه بتپند می لرزیدند! 8)چه حرف های رومانتیکی در بند هفتم زدم! از من بعید بود! 9) حالا که این چیزا رو گفتم پشیمانم که چرا بیت ششم و آخر اون شعر حافظ رو اول یادداشتم ننوشتم!... 10)حتما آخر سر باید چیز مهمی بگم! نمیشه! مم!هوم! ما خیلی شعارهای خوبی می تونیم بدیم! خیلی حرفای مهم مهم هست که میشه زد... توضیح این موضوع خیلی دشواره...ما می تونیم دیگران رو نصیحت کنیم می تونیم خارج گود بایستیم و خیال کنیم اون وزنه ی چندصد کیلویی که یه ورزشکار زیرش میره خیلی سنگینه! یا خیلی سنگین نیست! من همیشه تلاش کردم که اینجوری نباشم. به قول رفیقم سهراب، ما معمولا بهتره که عادت کنیم که آب توی لیوان رو بخوریم! نه این که همش وایسیم و فکر کنیم که بیشتر پره یا خالیه!! وای که چقدر من این روزا فکرای بدی دارم... مثلا دو سه روزه که دارم به یک کامیون پر سیب زمینی سرخ شده فکر می کنم! فکرشو بکنین! یه کامیون پر سیبزمینی سرخ شده که انواع بلند و کوتاه و خشک و نرم و نیم پز و...همه و همه نوع سیب زمینی سرخ کرده توش باشه! حتی وقتی که گوینده ی اخبار داره درباره ی دریا لرزه و زلزله حرف می زنه نمی تونم این افکار شیطانی رو از سرم بیرون کنم! چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳
این سو کشان سوی خوشان آن سو کشان با نا خوشان یا بــگذرد یا بـشــکـنــد کـشـتــی در ایــن گــرداب هــا…. این سو کشان!: لحظاتی که از خاصیتی لبریز هستی،چیزی درونت می جوشه . بوی زمین باران خورده جایی نزدیک شامه ت شناور می مانه.همه چیز رویاست.همه چیز ایمانه.وقتی که نت ها روی نفس هات-نفس های آسان و صافی که سردی رو در دم به درون می برند و در بازدم با نت ها و بوی زمین می آمیزند- می نشینند و به افق می رن.چشم هات چیزی مثل آب می بینن:دست های نوازنده ای که به پس و پیش موج می زنه.دست های ولدوس. یا آن سو کشان!سوی دیگر جهان. سوی تردید.سوی خوش ها یا ناخوش هایی که آغشته ی پرسشند.سوی ناشناخته ها. جهانی که چهره ی ریش دار "پان" روی همه ی اشیائش نقش بسته! پان خدای افسانه ای خوبی و بدی توامان…فرزند کلام. فرزند هرمس. که پاهاش روی زمینه و سرش در آسمان(مثل اوج بن عنق!)... به یاد میاری که از هر هزار چیز یکیش اسم داره. از هر هزار خاصیت. از هر هزار احساسی که نمی توانی نداشته باشی. نمی توانی اسم نداشتن رو بهانه ی احساس نداشتن کنی. هر لحظه از خودت می پرسی: این چیه که توی قلبم می جوشه؟ و گرمای خونی رو احساس می کنی که برات معنی داره. گرمایی که در موسیقی شوبرت هست و خونی که در موسیقی استراوینسکی. اصلا موسیقی کلاسیک همینش خوبه! خونش و شکوهش.(شکوهی که توی خیلی از شعرا هست. توی کتابای هامسون هم مثلا هست)استراوینسکی مدرن هم همینجوره. دبوسی و جهان تجسم ها و کیفیت های مجهول احساس و اندیشه اش هم همینطور... می دانم که گاهی در مورد این چیزا اغراق می کنم. گاهی بیش از حد احساساتی میشم.ولی این شکوه از خود بی خودم می کنه. شکوه دریا و شکوه دستهایی که موج می زنند. شکوه دست های استادم که هر از گاهی دستهام رو می فشارن. و یک لحظه بوی بی مانند زعفران توی هوا می گذره. بوی سرشار از خنده ی زعفران. بوی خنده توی هوا می پیچه... ***** آخیش! الان یه مدتیه که آرامش عجیبی دارم و توی تنهایی خودم چیزهای با مزه ای کشف می کنم. هر چی می خوانم با چیزای دیگه رابطه می گیره! هر چی می شنوم برام معنی داره. تا حالا پیش نیامده بود که کسی چند بار صدام بزنه و من به هر دلیلی وقتی که سالم و بیدارم، متوجه نشم. اما این روزا زیاد پیش میاد! بخصوص وقتی که پرلود های شوپن رو گوش می کنم...پرلودهای شوپن این گنج شگرف احساس های زود گذری که فقط شوپن می تونست داشته باشه. یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۳
کلمات بینوا غرقه ی اشک و خیس مرارت تعمید دوباره می یابند پرندگانی که بال های خود را باز می آفرینند به پرواز در می آیند به نغمه سرایی می پردازند و کلماتی که نهان می کنند کلمات آزادی است. بالهای آنان شمشیر هاییست که باد را از هم می درد! ××××× این روزا چقدر نوشتن کار سختیه! چقدر توضِح دادن همه چیز سخت شده. چه احساس عجیبیه و قتی که می بینی برای هیچ حرفی هیچ جوابی نداری! برای هیچ سوال مهمی هیچ پاسخ مهمی نداری. چقدر جسارت خرج می کنم وقتی درباره ی سلینجر نظر می دم! چقدر جسارت خرج می کنم وقتی آدرس وبلاگ بی در و پیکر و بی معنیم رو به استاد موسیقی م میدم. آدرس خانه ی شیشه ایم رو که همه چیزی توش معلوم همه است! به همین سادگی و مسخرگی... چقدر خنده داره که از یه چیزی لبریز باشی،یه چیزی رو که با همه ی همه جات احساسش کرده ای اما نتونی بگی چیه! نتوانی حتی یک کلمه در موردش حرف بزنی.چیزیم اگه می گی به این امیده که شاید کسی یه حسی شبیه تو داشته باشه. و یهو یادش بیاد و چیزی بگه و تو از شوق لبخندی بزنی و بگی:آره آره! همون! دقیقا همین حس رو دارم!.... هیچوقت نبوده که اینقدر مثل این روزا به همه چیز شک داشته باشم...و این گاهی خیلی کلافه م می کنه.اینکه تردیدم خیلی بیشتر از ایمانمهو اینکه هیچکدام از خاصیتهام هیچ اسمی ندارن... شاید حرف جالبی نباشه ولی من این رو در مورد خودم گاهی به یه جور سپر انداختن تعبیر می کنم.یک جور تسلیم شدن. تسلیم شدن در پیکاری که رنج و دشواری اش رو مدت ها موءمنانه تاب آورده بودم. ××××× آخ نمی دونِن چقدر این روزا دلم می خواد یه موسیقی بسازم!یه آهنگ بسازم. و این بار با همه ی شکی که به همه چیز دارم،با همه ی تردید هایی که دارم، با همه ی پروازی که آرزوشو دارم، با همه ی رویاهایی که نمی بینم و هر شب به امید آنکه ببینم می خوابم،با همه ی آرزو و اشتیاقی که برای عاشق بودن و موسیقی گوش کردن و غذای لذیذ خوردن و در آغوش کشیدن و نفس کشیدن دارم... اینبار یه موسیقی بنویسم در راستای همه ی آرزوهام! چیزایی که بخاطرشان زندگی می کنم و هر بار میخوام نیروهای از کف رفته م برگردن بهشان فکر می کنم.بخاطر پیانوم و صدای کهنه شده و تاب برداشته ش.پیانوم که توی اوج تنهایی همیشگیم دستمو لای موهای سیاه و سفیدش فرو می کنم و به آخرین چیزهایی می اندیشم که به شوقم میارن. یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳
همونطور كه حتما ديدهايد اين روزا آسمان لكه لكه ابرهايي داره و نداره.پاييز سرد سرمست در راهه.و در همين راستا قلب هاي زيادي توي سيب هاي سبز سفت پاييز مي تپن! گاهي قلبت قبل از خودت به جايي كه ميخواي بري ميره.گاهي هم جوارح ديگه! به قول دوست شاعرم ميلاد: چو ناف سياوش به جايي رسيد خودش سال ديگر به آنجا رسيد! ملاحظه مي كنيد كه اين شعر چقدر معاني عميقي داره! به هر حال چه قلب چه شكم …مهم رسيدنه. بنابراين همانگونه كه هدف وسيله را توجيه مي كنه شكم را نيز توجيه مي كنه.(چرند گفتن كه شاخ و دم نداره!)پاييز سرمست در راهه. مي تونين سرتون رو بذارين روي شكم سيب هاي سبز و صداي قلب پاييزو گوش كنين! ×××× يك شاعر پارسي گوي به نام فردوسي گفته:نوا ساز آرد نوا را نوا. يعني به هر تقدير اگر خوب نوازندهاي نباشي اميدي نيست كه نواي نوا رو درست از كار در بياري. دقيقا به همين علت من دارم تمرين مي كنم. روزايي كه بتونم بيشتر از هميشه. سرمم ديگه داره كمي گيج ميره. احساس مخصوصيه . روزها رو به نواختن سپري كردن …تكرار تكرار تكرار. هميشه تكرار نشانههاي بي مدلول آدمو گيج مي كنه. حتي اگه مدلولي موجود باشه به سادگي از بين ميره.محو ميشه و فراموش ميشه. كافيه تو چند صد بار بگي «ليوان» تا ليوان كاملا برات بي معني بشه. اول جاي سيلاب هاي واژه قاطي ميشه. بعد اونو بصورت «وانلي» مي شنوي! بعد هماهنگي گوش و دهانت از بين ميره. كم كم حتي نمي دوني كه داري ميگي يا خيال كردهاي كه داري ميگي! پس وقتي براي هزار بار گفتن اراده كرده باشي بيش از دو هزار بار ميگي. چرا كه حتي اگر ديگه نگي، خود واژه همچنان حضور بي معناشو تكرار مي كنه.ليوان ليوان ليوان ليوان ليوان …×××× مي دونين، هميشه درويش ها و راهب ها و عرفا وقتي ذكر مي گن، همين اتفاق براشون ميفته كه موقع نواختن تمرينات مزخرف فلٌهاي براي يه نوازنده ميفته! اونا هم آروم آروم احساس حل شدن مي كنن. با اين تفاوت كه هميشه نوازندهها يه جايي فنون و نت هاي بي مدلول رو رها مي كنن و با قلبشون مي نوازن. هميشه توي يه لحظه مي توني صداي موتزارت رو بشنوي كه داره توي پيانو مي پيچه:سي پاره به كف در چله شدي! سي پاره منم ترك چله كن!! ×××× نت ها گاهي مث وروجكاي احمق كارتوناي خرد سالان هستن! گاهي هيچ خاصيتي ندارن! به هم خيانت مي كنن. به تو. نت هاي تمرينات پايه! اما صداي موتزارت رو كه شنيدي مي توني چشماتو ببندي و بري همهي وروجكا رو دور بريزي. مي توني همشونو فراموش كني و اينبار با قلبت بزني! تو تنهايي. نبايد فراموش كني. تنهاي تنها. مدار هاي شعور رو بايد به كاربيندازي! هيچكس با تو كاري نداره. هيچكس امشب به اميد اينكه فردا تو را ببينه نمي خوابه. تنهايي تنهايي، مي توني آنقدر اين واژه رو تكرار كني تا معناشو كاملا از دست بده! تنهايي تنهايي تنهايي …صد سال تنهايي... هزار سال… بهتره نواختن رو شروع كني. امروز صبح تا ظهر! بعد بخوابي تا غروب. و بعد دوباره تا نيمهشب ساز بزني. كار ديگري نداري كه انجام بدي...مهم اينه كه بتوني خوب بزني. مهم نيست كه كسي گوش نمي ده كسي گوش نمي ده كسي گوش نمي ده كسي گوش نمي ده كسي گوش نمي ده كسي گوش نمي ده…!سي پاره به كف در چلٌه شدي سي پاره منم ترك چله كن مجهـول مرو، با غــــــول مرو! زنهار! سفر با قـافـلـه كــن نعلين ز دو پا بيرون كن و رو در دشـت طــوا پا آبلـه كــن! پا آبله كن پا آبله كن پا آبله كن!جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۳
كدام دانه فرو رفت در زمين كه نرست؟چرا به دانهي انسانت اين گمان باشد؟!چه كار ميشه كرد با اين ورطهي ترديد؟اون كيه كه “گرفتار” نيست و مي تونه با تو حرف بزنه؟اون كيه كه بلده يه غذاي خيلي خيلي خوشمزه بپزه؟ چه كسي رو مي توني پيدا كني كه امام نباشه، نصيحتت نكنه، به حقيقت نرسيده باشه، مثل خودت باشه و بتونه همراهيت كنه؟ اون كيه كه بتونه وقتي يه غزل سعدي مي خونه توي دلش اون عشق عميق و عزيز رو بفهمه و بيهوده سرشو تكان تكان نده؟ اصلا كسي پيدا ميشه كه يه رمان جديد به سهراب هديه بده و اين شوق“ميلري”ش رو درك كنه؟ كسي هست كه اين اشتياق ميلري رو ارضا كنه؟ به كي مي توني بگي كه پرلود1 راخمانينف چقدر مث اين روزهاست؟كيه كه سادگي و پيچيدگي توام اين موسيقي رو درك كنه؟ تلخ و شيرين بودنش رو. و بوي مردد تيره و خيسي كه داره …××× حال عجيبي دارم كه وصفش دشواره.نمره هاي كنكور اعلام شده و كمي خيالمون راحت شده.شايد به همين دليله كه مي تونم بنويسم و موقع نوشتن نوك دماغم نمي لرزه! اين يكي دو هفتهي گذشته تا مي تونستم ول گردي كردم و سفر رفتم و تلاش كردم حلقه هاي گمشدهي دوستي هاي قديميم رو پيدا كنم و خودمو از ناحيهي لالهي گوش چپ بهشون پيوند بزنم! اما به محض تنهايي حس مي كنم معناي همهي چيزهايي كه در دوران هايي بهشون دلباخته بودم تغيير كرده. معناي چيزهايي كه ريشه هاي توي توي و عميق من در اين جهان هستند. خيال مي كردم بعد از كنكور آنقدر ساز مي زنم كه بميرم. خيال مي كردم مي توانم ظرف چند هفته اون نيروي قديمي رو دوباره به كف بيارم. خيال مي كردم بازم ميشه يه شبه يك موومان سونات بتهوون دشيفر كرد … اما گويا يه مقدار زيادري اشتباه مي كردم.×××× گرچه صد رودست در چشمم مدام زنــده رود بـــاغــكـاران يـاد بــاد! راز حافظ بعــد ازيــن ناگفته ماند اي دريـغــا راز داران يـاد بـاد... سهشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۳
جهان بر ابروي عيد از هلال وسمه كشيد هــلال عـيـد در ابــروي يار بــايـد ديــد! حافظ هه هه هه! حالا كه همه فرا رسيدن نوروز شكوهمند را به يكديگر تبريك مي گويند و براي هم در سايهي ايزد منان شكلك در مي آورند: عيد شما مبارك. به قول آناهيتاي كوچولو:عيد ما خوبه. عيد شمام خوبه؟ ×××××× بعد از ظهر آخرين روز دي سال خيلي حال عجيبي داشتم. هوا، هواي غروب هاي سرد چهارزبر بود. درست همون وقتي كه همه جا ساكته و زمزمهي چشمهي پايين خيلي بهتر شنيده ميشه و صداي برخورد پاهاي سگا با علفاي خيس همراه نسيم مي وزه. تند و تند مزخرفات مي نوشتم. شب قبلش يكي از يكي از دوستاي سحر داشت با يه شيفتگي عجيبي از يه پيانيست حرف مي زد كه اسمش يادش رفته بود. يعني نوك زبونش بود! ولي نمي تونست بگه. با هيجان براي من تعريف مي كرد. من از خاصيت هايي كه وصف مي كرد فهميدم داره چه كسي رو مي گه: استادم! استاد پيانوم رو مي گفت …واي! واي كه چقدر دلم براي استاد تنگ شده بود. تا آخر شب از فكرش بيرون نمي آمدم. تمام مدت موسيقي عجيب كوارتتش تو گوشم بود. حركات آرام دستهاش،نگاهش، و زمزمهي پنهان صدا و حركاتش …بارانم كه شروع شد زدم بيرون و موش آب كشيده برگشتم. همه با تعجب گفتن:واي! عجب خنگي هستي! تو كه مي خواستي بري بيرون چرا چتر نبردي؟! و اين از آن مواقعي است كه آدم از ته دل به ريش همه خندهش مي گيره! ×××××× راستي! چهاشنبه سوري هم روز خوبي بود. يعني سهشنبه كه چهاشنبه سوري بود. و همچنين دوشنبه كه سهشنبه سوري بود. و همچنين يكشنبه كه دوشنبه سوري بود. همش خوب بود و البته سه شنبه كه چهارشنبه سوري بود از همش بهتر بود. گروهي از دوستاي خيلي نازنينمون آمدن آپادانا و گوش جان به انفجارها سپردند و شب هم طي يك حملهي شبه نظامي بلشويكي به رهبري ميليشيا به خانه حمله ور شديم و كلي نواختيم و خنديدم و از اين قبيل كار هاي خوب خوب -كه دل همه بسوزه- كرديم. ×××××× بيچاره كسي كه مي ندارد غوره به سلف همي فشارد! بيچاره زمين كه شوره باشد ويــن ابـر كـرم بـــر او نبــارد باري! دل من صبوحْ مستاست وام شب دوش مي گزارد! ،،ملاي روم،، دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢
به تو مي انديشم «آماندا» در خيابان باران مي بارد و تو در راه كارخانهای «مانوئل» آنجا كار مي كند. آن لبخند درخشانت آن باران روي مو هايت چه محشريست! وعدهي ديدار داري با او با او با او تنها پنج دقيقه! پنج دقيقه اي كه عمري ابديست ….آنگاه سوت كارخانه فرياد مي زند: “به كارتان باز گرديد!”
و تو به راه مي افتي همه چيز از تو روشني مي گيرد آن پنج دقيقه تو را شكوفان مي كند
به تو مي اندشم“آماندا” در خيابان باران مي بارد و تو در راه كارخانهاي “مانوئل” آنجا كار مي كند. آن لبخند درخشانت آن باران روي مو هايت چه محشريست! وعدهي ديدار داري با او با او با او كه سر به كوه نهاد! و در اين راه هرگز خطا نكرد و در پنج دقيقه خاموش شد! سوت كار خانه فرياد زد: “ به كارتان باز گرديد!” بسيار كسان باز نگشتند “مانوئل” نيز باز نگشت!.... به تو مي اندشم “آماندا” در خيابان باران مي بارد و تو در راه كارخانهاي “مانوئل” آنجا كار مي كند …ويكتور خارا (از ميان ترانه ها)
جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢
هوووووهوم! درود! بعد ساليان شبِ دوش اين غول حقير را نوای پر خروشی که بيشتر به فرياد خشم فرماندهی يک گروه پارتيزانی شبه نظامی شباهت داشت از خواب زمستانی برجهاند و بر آن داشت تا لينک تازهای جمع لينک ها بيفزايد. صدا از اتاق کناری می آمد و حکايت از آن داشت که يکی از رفيقای فوقالعادم ؛ميليشيا؛ به ميدان بی رونق وبلاگ نگاری قدم رنجه کرده است و دارد خاک ترخيم و رکود به دست سيمين از رخ يادداشت های حال و گذشتهاش می زدايد تا بنويسد و دگران بخوانند. اين غول گرسنهی خواب آلود به رفيق ميليشيا تبريک می گويد.
جمعه ٢٦ دی ،۱۳۸٢
يکی از دوستای عزيزم موفق شده که وزنش رو ۴ کيلو گرم ارتقا ببخشه و از ۴۶ کيلو گرم به ۵۰ کيلو گرم برسه. من از طرف همهی شما برای اين دوست بزرگوار که به اين دستاورد خطير در امر توزين نائل گرديده و با اين کار علاقهی منو به خودش تشديد کرده آرزوی تندرستی و بهروزی و بهوزنی در سايهی ايزد منان دارم. به اين اميد که روزی ۱۱۵ کيلويی ايشان را جشن بگيريم. چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢
غمش در نهان خانهی دل نشيند به نازی که ليلی به محمل نشيند به دنبال محمل چنان زار گريم که از گريـهام ناقه در گــل نشـــيند
چهارشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٢
رفيق عين القضات!
نبينی که دست را و قلم را تهمت کاتبی است و از مقصود خبر نه؟! و کاغذ را تهمت «مکتوب فيهی و مکتوب اليهي» نصيب باشد؟ وليکن هيهات! هيهات!....هر کاتب را که نه دل بود بی خبر است. و هر مکتوب اليه را که نه دل است؛همچنين!
«شهيد عين القضات همداني» ؛؛؛؛ نامه ها ؛؛؛؛ دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢
خب! علی و ياسمن که ميگن بنويس نمی شه اطاعت نکرد! به قول سهرابهی مسبوقهی مفقوده:هووووم! راستش چيزی ندارم بگم. يعنی سوادم تموم شده.فقط خيلی دلم برای همتون تنگ شده! باور کنين! چقدر دلم می خواست اين کنکور يه دونه ۷۰ دقيقه دست از سرم بر داره تا بتونم سنگ آفتاب اکتاويوپاز رو باز کنم و شعر وحشی و شگرفشو برای بار هزارم بخونم! به قول اون رفيقِ کاوه: ؛؛؛من اگر ۷۰ دقيقه وقت اضافی داشتم خوش خوشک می رفتم به طرف يه چشمه...؛؛؛ اين روزا من خيلی چيز می نويسم! زياد! خيلی جالبه! از هر دری که فکر کنين به هم می بافم. گاهی هم سعی می کنم چيزايی که شبيه شعر هستن از بقيه تفکيک کنم که بعدا مردم و خواستن اينا رو چاپ کنن و من معروف بشم و زن و بچه هام پول دار بشن نگن «هه هه! پسره رو! بلد نبود شعر چيه نثر چيه همه رو قاطی نوشت.خاک تو گورش کنن!» از وقتی که شعرامو نمی دم کسی بخونه خيلی کيف می کنم! ديگه کسی ايراد نمی گيره و آدم می تونه هر مزخرفی که دلش می خواست بنويسه و جای شعر قالب کنه: صدای تو به نيلبکی ماند که هميشه پيش از آنکه از دهانت فراز آيد تن لخت و مرطوبش را به برگ يشميِ زيتونی ساييده است... پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢
افسوس! مو ها نگاه ها به عبث عطر لغات شاعر را تاريک می کنند!
یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢
سلاملعيکم! ۱.اينکه می بينيد يادداشت پيشين ۷۰ تا غلط املايی و تايپی و انشايی و ويرايشی و فنی و هنری و ادبی و غيره داره تنها دليلش اين است که پس از هشت ساعت درس خواندن نوشته شده! خودتان از همينجا بگيريد و برويد بقيهی سودمندی های درس خواندن را شماره کنيد! ۲.همانطور که می دانيد غول ها هر سال يک دورهی خواب زمستانی دارن. يعنی يک مدتی غيبشان می زند و وبلاگ نمی نويسند و از اينجور لوس بازيا. يه چيزيه مث سکوت! منتها آبرو مندانه تر. بی خوديم اون فضل فروشی های سکوت را ندارد! ۳. منتها يک مشکل کوچيک اينجا هست! و اونم اينکه من امسال نمی دونم چرا هر چی اين ور غلت می زنم و اون ور غلت می زنم خوابم نمی بره! خيلی عجيبه! يادمه سال های سال پيش که ما بچه بوديم دايی جهانشاه(که الآن هر جا هست سلامت باشد!!) می گفت هر وقت اين ور غلت زديد و آن ور غلت زديد و خوابتان نبرد بدانيد مشکل کمبود غذاست و بلند شيد يک عالمه غذا بخوريد. البته من آن موقع هنوز غول نبودم. ۴.اين را هم جهت اطلاعتان بگويم که ياسمن با وجود اينکه دوستی با علی رو از کف داده فعلا قصد خود کشی نداره و ميخواد درسشو ادامه بده. بنابراين بی خود دلتان را صابون نزنيد. ۵.خيام با لنگستون هيوز يک کمی فرق داره. و صد البته شاملو را بخاطر خيام بود که اعدام کردند نه لنگستون هيوز! ۶.عادل يعنی اينکه روحانی خودش دچار آلودگی های به گناه رو نداشته باشه!!(اين جمله را يکی از روشن فکر ترين معلمهای بينش جهان گفته! پس ارزششو داره که يک کتابی در حاشيه يا تفسير آن بنويسيد! من چاپش را تضمين می کنم!) ۷.سينهی مشروح تويی بر در اسرار مرا! نوح تويی روح تويی فاتح و مفتوح تويی... ۸.خب اينطور که به نظر می رسه مسئولين بزرگوار پرشين بلاگ از آنجايی که شعر لنگستون هيوز را من به زبان کفر(انگليسی) اينجا نوشته بودم دارند ريششان را می خارانند و فکر می کنند که چه خاکی بايد توی سرشان کنند! تجربه نشان داده که آنها در اين يک مورد راه به جايی نمی برند و هر چه فرک می کنند يعنی چی؟ نمی فهمند! ما که از خير لنگستون هيوز گذشتيم! ۹.خدافظ شما! شنبه ۳ آبان ،۱۳۸٢
واقعا که خاک عالم بر سر اين وضع پرشين بلاگ کنند و جد و آبادش! شعر لنگستون هيز رو نمی بينيد بعد از اين همه مدت! من عذر خواهی می کنم! ****** ای کــاش که جای آرميدن بــــودی يا ايـــن ره دور را رســــيدن بـــودی ای کاش پس از هزار سال دل خاک چون سبزه اميد بر رمــيدن بـــودی!
خيام نشابوری شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٢
در نـــــگـــه نـــيـــاز مــــــن مــــوج امــــيد هـــا تويــــی وَه! که چه مست و بی خبر ســـوی کــرانــه مــی روی!
م.سرشک پنجشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٢
غريويم و غوغا اكنون نه كلامي به نشانهي مصداقي كه صوتي به نشانهي رازي! هزار معبد به يكي شهر …بشنو: گو يكي باشد معبد به همه دهر تا من آنجا برم نماز كه تو باشي! چندان دخيل مبند كه بخشكانيم از شرم ناتواني خويش: درخت معجزه نيستم تنها يكي درختم نوجي به آب كندي، و به جز اينم هنري نيست كه آشيان تو باشم ……،،شاملو ×××× 1.هر كي منو دوست داره بياد يا اين ويولونيست طبقهي بالاي ما رو بكشه يا حاليش كنه آدم زوركي نوازنده نمي شه! 2.هر چي ميخواين بگين! ولي من هر چقدر فكر مي كنم نمي فهمم چه طوري مي تونم اون روزاي مسافرت شمالمونو وصف كنم. سوال:مگه مجبوري كه وصفش كني؟ جواب:بله. سهراب يادم انداخت كه به يه نفر قول داده ام! البته خودشم قول داده بود كه بنويسه ولي …3.هر لحظه به شكلي بت عيار بر آمد/دل برد و نهان شد!/ هر دم به لباس دگران يار بر آمد/گه پير و جوان شد! 4.هر چي زور مي زنم كه بيام بهتون بگم:من ديگه بايد برم سكوت، نمي شه! نمياد! به قول خود مشكوكم! حقيقت اينه كه اين حرفا مال آدماي كونكوريه نه آدماي آبرومندي مث من! 5.هر كي كه خود پسنده دم كوچولوش بلنده!
[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |